خرید بک لینک
امام حسین جان سلام<br> امیدوارم توی بهشت برزخی حالت خوب باشه و از روزی هایی که نزد بروردگارمون برخورداری لذت کافی رو ببری...<br>هرچند میدونم اونا خیلی برات مهم نیست و همین که اونجایی خودش اصل قضیه س.<br>بگذریم...بذار خیلی از موضوع اصلی نامه دور نشم چون اون هیچجوره قصد نداره از من دور شه...دلم میخواست بگم راستش منم ترجیح میدادم که با خانواده بیایم تهران و بعد همه یاران و اینا جز عده ای محدود یا خیانت کنن یا کشته شن یا...<br>آخرشم خودمو میزدن داغون میکردن...ولی خب در مورد ما اینطور نبود که کسی دعوتنامه یا همچین چیزی داده باشه...حتی میتونم بگم به زور بلند شدم اومدم...حالا پنج سال گذشته...حس و حالم خیلی بی شباهت نیس به سال پیش دانشگاهی...ولی یکم که زاویه دیدو عوض کنی زمین و آسمون با اون موقع ها زمین تا آسمون فرق میکنه...این روزا همه ش وسط تاریخ هنر و نقد هنر خوندن به پنج سالی که گذشت فکر میکنم...دونه دونه آدمایی که یه جایی تصادفی بهم خوردیم و تصادفی از هم جدا شدیم...ببخشید که دارم کلمه ی تصادف رو به کار میبرم...میدونم که اشتباهه به نظر شما...ولی خب من نادان رو ببخش

برچسب: بدون عنوان,بدون عنوان مدحت صالح,بدون عنوان احمد يونس, نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 23:34

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت<br>
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت<br>
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن<br>
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت<br>
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود<br>
تماشای شکاری را که از دست تو خوهد رفت<br>
به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار<br>
به حلق آویز...داری را که از دست تو خواهد رفت

برچسب: نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 23:34

He who makes a beast of himself gets rid of the 

pain of being a man


برچسب: s johnson,s johnson teis,s johnson atp, نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 7:54

زمان میگذره...شرایط تغییر میکنه...آدما عوض میشن...من و تو و اون... از بعضیا دور میشیم و به بعضیا نزدیک میشیم...تنها کاری که میشه کرد پذیرفتنه...یا لبخند به لب میپذریری و جریان رود تورو با خودش میبره یا دست و پا میزنی و به اینور و اونور میخوری خسته تر و خسته تر میشی...نهایتا جریان خیییییلی قوی تر از همه ی ماس...با خودش میبرتمون...کم کم داره یادم میره...خیلیم بیراه نمیگفت که دلتنگی اولین مرحله ی فراموش کردنه...ازین شهر میری...احمد مصطفوی کارشناس فلسفه ی غرب...پنج سال گذشت...به زودی دانشجوی کارشناس ارشد پژوهش هنر...جریان قراره کودوم سمتی بره؟شاید چهره هاشونو فراموش کنم...شاید برق چشما و تن صدای همه شونو فراموش کنم...این خیلی دردناک نیست...چیزی که دردناکه فراموش کردن حس خوب بعضی از خاطراته...احساس میکنم ارزشمند ترین چیزی که نسیبم شده توی همه ی این پنج سال خاطراته...آدمای مختلف...یکی برات سوپ درست کنه...یکی موقع بی پولی بهت پول قرض بده....با یکی تا صبح تو خیابون قدم بزنی...تو بغل یکی تو هیئت گریه کنی...سیگار رو لب یکی بذازی و مجبورش کنی قرص قلبشو بخوره...عجیب ترین حس دنیا اونیه که اسمشو میذ

برچسب: نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 7:54

اینکه هر دفه شب به خودم قول میدادم کلاس هشت صبح فردا رو حتتتتمن برم بعد هفت صبح پا میشدم میگفتم کوووون لقش بذا بخوابم کلی رو اعتماد به نفسم تاثیر منفی گذاشته بود...هی فکر میکردم خاک بر سرم که حتی اراده م تو سحرخیزی هم به بابام نرفته...ولی این چند روزی که ساعت شیش پا میشم میرم دنبال یه لقمه نون حلال جبران کرده داستانومخصوصا که شباش هم دیر میخوابم...اونی که میگه کار جوهر و فیلان مرده حرفش خیلیم الکی نبوده...تازه میشه در حین کار برا کنکور هم بخونم...کیر تو دانشگا رفتن که انقدر مزاحم همه چیزه :)))))

برچسب: نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 5:16

تو رفتی ... ! 
و من که آخر قصه شکست ...
برگشتم و دیدم :
نه کسی بود ! نه هست ! ... 
*
*
*
من وارث یک تراژدی بودم که 
از اول قصه قهرمانش مرده ست ...

برچسب: نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 5:16

اسم حالت جدید شبانه اش را کابوس های مسلسل وار گذاشته بود...کابوس اول...فریادی که ته گلو خفه میشود...پریدن از خواب...کابوس دوم...عرق سرد...سریع و پر صدا نفس نفس زدن...کابوس سوم...لرزش خفیف دست و پا...کابوس بعدی...افت شدید فشار...احساس ضعف...توی تاریکی دنبال خوراکی هم اتاقی هایش میگردد...هم اتاقی بیدار میشود و میگوید دوباره مث جن زده ها بیدار شدی نصفه شبی دنبال چی میگردی؟؟؟-ببخشید فشارم افتاده بخوابوبلاگ "او" را دوباره چک میکندخبری از پست جدید نیست...آخرین ساعت آنلاینش را چک میکند یکی دوتا جمله ی عاشقانه را توی سرش مرور میکند...هیشششششش...بخواب...قبلن از کابوس فقط حس بدش رو میگرفتم...حتی تا یکی دو ساعت بعد اعصابمو بهم میریخت...الان اما وقتی بیدار میشم میبینم همه ش کابوس بوده شدیدا احساس امنیت میکنم...

برچسب: نویسنده: پارسا عباسی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی